بی نکورویی گلستان خوش نمی آید مرا
جنت بی حور و غلمان خوش نمی آید مرا
شعله رخساری چو امشب نیست می در خاک ریز
می کشی بی ماه تابان خوش نمی آید مرا
سر که بی سودا بود تاج شهی دردسر است
عشرت بی چشم گریان خوش نمی آید مرا
گریه!وقت سحر بسیار منظور من است
ناله! شام غریبان خوش نمی آید مرا
همره یوسف وشی در بین زندان خوشتر است
دلکشا بی ماه تابان خوش نمی آید مرا
از نکویان کاکل مرغوله میفارد مرا
زلف قمچین و پریشان خوش نمی آید مرا
شیوه تلخ کریمان نیست بار خاطرم
لطف و احسان خسیسان خوش نمی آید مرا
همره هر بی سر و پا هرزه گردی بدنماست
وضع بیجای نکویان خوش نمی آید مرا
گرمی گرمابه آن کیک و خسک بهتر بود
سردی و برف زمستان خوش نمی آید مرا
بگذر از این گرمجوشیهای مردم عشقری
صحبت این بیوفایان خوش نمی آید مرا
تاریخ : جمعه 92/2/20 | 9:2 صبح | نویسنده : زهره صفی آریان | نظر
.: Weblog Themes By Pichak :.